خرید بک لینک
نقدي بر وبلاگ ها وبلاگ صفحه اي از دنياي بي كران و مجازي اينترنت است كه در اختيار كاربراني قرار می گیرد تا از آن در ارتباط با تخصص يا تجربياتشان سود برده و اين تجربيات و تخصص را با ديگران به اشتراك بگذرانند. در اين ميان وب هايي هستند كه ادب و هنر را به خود اختصاص داده و نويسنده يا نويسندگان آن با نوشتن آثار خودشان و يا آثار برتر هنرمندان محبوبشان از اين فضا سود مي برند. با ساعتي وب گردي متوجه ي وبلاگ هايي می شویم كه نشان از تلاش هنرمندانه ي كساني است كه هنر و ادبيات را به خوبي مي شناسند و آثاري در خور توجه و ادبياتي سرشار از واژه هاي ناب و موضوعاتي بديع و خلاقانه دارند كه بسيار محترم و قابل تأمل هستند. از سويي ديگر متأسفانه، به وب هايي برمي خوريم كه صادقانه اگر بگويم يا خاطرات لوس و بي مزه ي يك عده مرفه ي بي درد است كه به جاي نوشتن در دفترچه يادداشتش، فضاي اينترنت را اشغال كرده و يا اشعاري بي محتوا و متوني بي سر و ته كه غلط املايي هم از آن مي شود گرفت. نگارش مطالبي چون: واقعاً در اينترنت جايز است؟ مسائلي شخصي در اين حد و اندازه براي خواننده اي از سراسر ايران يا جهان چه سودي دارد؟

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

اين مطلب صرفاً يك نقد هنري بوده و هيچ گونه خط و ربط سياسي نداشته و ندارد. حدود دو سال است كه از حضور يك شبكه ي جديد ماهواره اي نمي گذرد كه توانسته مخاطبين بسياري را با خود همراه كرده، مورد توجه قرار گرفته، با اقبال عمومي مواجه شده و از رقيب خود شبكه (pmc) به سادگي سبقت بگيرد. اغلب شبكه هاي ماهواره اي كه براي ايرانيان طراحي و اجرا مي شوند متأسفانه از ابتدا به سودآوري و جذب اسپانسر پرداخته و براي تهيه ي برنامه ها از افراد غير متخصص استفاده مي كنند، اما برخلاف ديگر شبكه هاي ماهواره اي، من و تو نشان داد كه با سود بردن از تهيه كنندگان و عوامل كاردان و متخصص، علايق و سلايق مخاطب ايراني را مي شناسد و با برنامه اي هدفمند در راستاي اهداف خود پيش مي رود. شبكه من و تو با ساخت و توليد برنامه ي آكادمي گوگوش در سال گذشته مخاطبين بسياري را با خود همراه كرد. كه برگرفته از برنامه ي آدابته شده بود، سهم بسزايي در همراه شدن مخاطبين با داشت. شبكه هاي زيادي اقدام به طراحي و ساخت چنين برنامه اي كردند اما هيچ كدام به اندازه ي شبكه من و تو موفق نبودند؛ چراكه تفاوت كپي برداري و آدابته را ندانسته و هم چنين

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

ضمن ابراز تشكر و سپاس از تهيه كننده ي انيميشن شهر قصه كه ياد و خاطره ي يكي از ماندگارترين نمايش هاي تاريخ هنر ايران را زنده كرد، اما توقع بيشتري از انيميشن فوق مي رفت. شخصيت ها و ديالوگ هاي بهمن مفيد چنان جان دار، ملموس و پربار هستند كه به صورت تك بعدي پرداختن به آنان كمي جفا به اثر محسوب مي شود. بهمن مفيد پس از دوسال نگارش و تمرين شهر قصه بسيار مورد بي مهري قرار گرفت و از اجرايي آن چنان كه لايق شهر قصه باشد، بي نصيب ماند. خبر پخش انيميشن شهر قصه، براي اهالي هنر و نمايش بسيار خوشحال كننده بود، اما انيميشن شهر قصه حال و هواي شهر قصه نبود و به جاي رنگ بخشيدن به شخصيت ها، رنگ آميزي حواشي پررنگ تر بود. البته پرداختن به چنين اثري كه تعصب بسياري از اهالي هنر را به دنبال دارد، جسارت فوق العاده اي را مي طلبد كه بايد به تهيه كننده، طراح و كارگردان اين انيميشن تبريك گفت. به طور كل يك نوع شتاب زدگي در انيميشن شهر قصه ديده مي شود كه گويي گروه در يك تايم كوتاه مجبور بوده اند كار را تا عيد برسانند در حالي كه شهر قصه، خصوصاً براي كساني كه شهر قصه و بهمن مفيد را نمي شناسند نياز به تحليلي عميق دارد.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

ما برنج سفيد مي خورديم و فقط روز عيد مي خورديم صحبت از حسن انتخاب نبود هر چه را مي رسيد مي خورديم اعتراضي نبود، بابامان هر چه را مي خريد مي خورديم يا اگر اعتراض مي كرديم تركه خيس بيد مي خورديم ايام عيد است و هر چه خواستم شعري به مناسبت اين عيد بزرگ باستاني بگويم، چيزي به خاطرم نيامد جز شعري زيبا از برادران موسوي كه دوست و همكلاسي دوران دبيرستان من بودند. آرزوي سالي پر از شادي و بركت براي همه ايرانيان دارم.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

1 ـ خدايا! امسال را سالي پر از شادي و شور گردان. همه ي مريض هاي دنيا را شفاي عاجل عنايت كن و به خانواده هايي كه عزيزي از دست داده اند، صبر و بردباري. هيچ كس را شرمنده ي خانواده اش نكن و ريشه ي بيكاري، فساد، جنگ و همه ي فتنه هاي شيطاني را خشك كن. 2 ـ خدايا! در اين سال جديد، ياريم كن تا بُرج نسترنم را سريع تر به تمومش كنم. واحدهاي مجتمع را به قيمت بالا پيش فروش كنم. امسال هم نذر مي كنم به خانه ات تشرف پيدا كنم. ديگر وسوسه نشده و لب به نجسي نزنم. بارالها! نذر مي كنم اگر ملك كلنگي پدريم فروش بشه، يك كيلو خُرما خيرات كنم و يك ماشين صفر واسه صبيه ي مرحومه حاجيه خانم بخرم كه انشاالله اگر براي ثوابش البته، صيغه ي من شدند، حرف و حديثي نباشه. 3 ـ يا خدا! امسال هم گذشت و زير هشتي، سال نو رو با هم بندي ها گذروندم. دريغ از سيب هفت سين، حاليته. كاش مي تونستم يك سيب رو بو كنم، فقط بو كنم، حاليته. دلم مي خواست مي تونستم يه جا سير گريه كنم، حاليته. اي خدا، يعني ميشه سال ديگه، كنار خانواده ام، بابام، نه نه م سال رو نو كنم؟ خدايا! چي ميشه يك بارم صداي ما رو بشنوي. اگه چه صدامون خش داره، جنس مون خرابه

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

وضو گرفته سجاده ي عشق گسترانيده ايم تا بيكران دل اما وسعت احساسمان از ياسمن وسنبل تهي است باري مشرف شويد كه تشرفتان، تشّهــــد پيوندمان باشد اين شعر را چندين سال قبل براي كارت عروسييكي از دوستان عزيزم، نوشتم. چون ايشان از يك خانواده ي فوق العاده مذهبي بود، از عرفان و مذهب در شعر سود بردم و از واژه هاي وضو، سجاده و تشهد استفاده كردم. ضمن آن كه استفاده از شعر فوق را براي شما و يا عزيزانتان بلا مانع مي دانم، دوستاني كه علاقمند هستند مطلب يا شعري بديع با توجه به علايق و خصوصيات خودشان داشته باشند مي توانند در قسمت نظرات، ارسال ايميل و يا تماس تلفني سفارش خود را ارسال فرمايند.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

چند سالي است كه براي خواندن نهج البلاغه از ترجمه ي دكتر شاهين بهره مي برم و به علاقمندان كتب مذهبي اين ترجمه را پيشنهاد مي دهم. چندي پيش يكي از دوستان با تشويق من براي خريد كتاب فوق به كتاب فروشي هاي مختلفي سر زده و متأسفانه اين ترجمه را نيافته بود. به چندين كتاب فروشي معتبر و بزرگ سر زديم و با پاسخ اين ترجمه ديگر به چاپ نمي رسد، مواجه شديم. برآن شدم تا نقدي بر اين ترجمه ي ارزشمند و والا بنويسم و علت عدم چاپ آن را از وزارت ارشاد جويا شوم. ديگر صحبت از يا هزاران دردنامه ي هنرمندان و مميزي هاي سليقه اي و رنج آور و ملالت بار مسئولين ارشاد نيست، سخن از نهج البلاغه ي علي است. سخن از كلام مولاي متقيان است. ديگر نمي توان سكوت كرد... نهج البلاغه، ترجمه ي دكتر داريوش شاهين بر خلاف ديگر ترجمه هاي مشابه كه در واقع عربي را به فارسي ترجمه كرده اند، فراتر رفته، كلام مولا را با ادبيات شيواي پارسي در مي آميزد. شاهين در گام به گام ترجمه، گويي سخن علي را به شعر و نثر در آورده است. نثر شاهين چنان شيوا و پرمغز است كه كلام حضرت را آن چنان كه بايد بر سينه ي خواننده مي نشاند. در ترجمه از ساده ترين واژه ه

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

بست اول دود اول . چه مورموری میشه پاهام . انگاری با پُتک می کوبند به زانوهام . اشک های خشکیدهshy;ی گوشهshy;ی چشمم سفیدک زده ، حسّ پاک کردنشم هم نیس . دود پنجم ، پنجهshy;ی پام رو آروم می کنه . حرکت خون رو تو پاهام حس می کنم . دود شانزدهم با سه چار تا خمیازه همراه می شه . ذُق ذُق پام آروم شده ، پتک هم به پام نمی کوبه . بیست و چهارمین دود رو که می گیرم تازه سر رو روی بدنم حس می کنم . گور پدر زن و بچّه و ننه و بابا . قوم و خویش و رفیق کیلویی چند ؟ بابایی که دوزار کف دستمون نذاره ، مرده و زنده اش توفیری نداره . یه سیگار روشن کنم که تنها رفیق روزهای خوش و شب های ناخوشیم ِ . زنی که تا وقتی کار می کردی و پول داشتی می خواستت و همین که بیکار شدی طلاق می خواد ، همون بهتر که بره خونهshy;ی باباش . بّچه هم که از همون روز اول اضافی بود . چقدر گفتم زن بّچه می خوایم چیکار ؟ پاش رو تو یه کفش کرد که بّچه برکت زندگیه . می دونستم تو دلش چی میگذره ، فکر می کرد بّچه بیاد ، دلم به کار گرم میشه . آقا کار نیس ، چطور بگم ؟ نصف لیسانسه هاش بیکارن . من فقط تا لنگ ظهر خوابم ، کار باشه تا خود صبح کار می کنم .

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

مي خواهم بنويسم قلم عشوه مي كند مي خواهم بنويسم همه چيز آماده است برگ، قلم و روحي متلاطم كه نوشتن را طلب مي كند اما... قلم عشوه مي كند دلم آماده است تنگ است و شكسته همه چيز مهياست واژه ها مي رقصند، دلم گُر گرفته، سرم غوغاست امـــــا... قلم عشوه مي كند تمركز مي كنم دل به قلم مي سپرم آه مي كشم سيگاري آتش مي زنم رخوت دودش بي حالم مي كند آماده ام، اما قلم ياريم نمي كند نيشگوني به مغز، تلنگري به قلب و حلقه اشكي بر چشم فرو مي ريزد، امــــا قلم يارم نمي شود چگونه بنويسم: دوستت ندارم؟ در حالي كه عشقت با روحم تا مغز استخوان ريشه دوانده است.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

پیرزن، زنبیلِ تورتور قرمزش به دستش و چادر سفید گل داری به دندون کشیده بود. سبزیِ ِآش و ریحون و تره، نون سنگک، مشتی جو، زینت زنبیل بی بی بود. کوچه پس کوچه هارو یک به یک، گم می شد وهن هن کنان پیدا می شد. وارد کوچه که شد، تکیه زد به دیوار خشتی ِ مش باقر و چادرش رو جلو کشید، نفسش رو تازه کرد. توپ فوتبال تو کوچه، اونقدر این پا و اون پا شد که بچه ها، فراموش کردن بی بی جون، خسته شده، کمک می خواد. پیرزن، گلدون شمعدونی ِ رو ایوون ِ مش باقر و که نوهshy;ی دخترش طیبه، آب می پاشید، نگاهی کرد و زنبیل رو تو دستای لرزونش جا بجا کرد و پشت به توپ، از زیر ایوون شمعدونی گذشت. کلاغ، رو شاخهshy;ی نارون ِ حیاط بی بی جون، غارغار می کرد وقتی بی بی، برگ های زرد و زار تک درخت رو از آب حوض جدا می کرد. انگاری نور، چشای ماهی های حوض رو می زد، بس که اینور و اونور پریدند. شایدم ذوق می زدن، نور آفتاب زر ناب بود واسشون. آب و جاروی حیاط تموم که شد، بوی حیات گرفت بی بی. انگاری روح بی بی آب و جارو شده بود. پاندول ساعت دیواری، خسته از کار افتاده بود. بی بی جون، عقربه بزرگه رو کشید رو عقربه کوچیک. ساعت ِ جونی گرفت.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

این هم عکس فوژان. فوژان در سال 1374 به دنیا آمد و تنها همدم و مونس روز و شبshy;های تنهاییshy;ام بود. تا قبل از ازدواجم هر شب کنار خودم میshy;خوابید و از همهshy;ی رازها، غمshy;ها و اتفاقات زندگیshy;ام باخبر است. تمام دوستانی که از پیش من را میshy;شناسند، فوژان رابه خاطر دارند و احوال پرسش هستند. عکسshy;ها را هم یکی از دوستان قدیمی خواسته ببیند. این هم مرتضی است. مرتضی در سال 1379 به دنیا آمد. مثل فوژان چشمان زیبا و نافذی دارد، اما خیلی گوش به بازی است. هر چه فوژان آرام و صبور است، مرتضی پر سروصدا و شیطون است. مرتضی خیلی به فوژان حسودی میshy;کند و هر چه تلاش میshy;کنم به او بفهمانم به اندازهshy;ی فوژان دوستش دارم، باور ندارد. خوشبختانه از زمان ازدواجم که توجهم به هر دویشان ـ البته متأسفانه ـ کمتر شده، بیشتر هوای فوژان را دارد و بیشتر اوقاتshy;شان را با هم بازی میshy;کنند.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

ماشاا... : اول زندگي باغ بالا و پايين نشونم ميداد ... حرف هاي قشنگ ، قشنگ .... ميگفت : سالي شش بار ميبرمت سفرآب تو دلت نميذارم تكون بخوره ... اي ددم واي ... خرش كه از پل گذشت تا طرقبه هم نبردم . مهديس : ولي محمود يك عاشق رمانتيك واقعيه ... حرفي اگه بزنه سر حرفش هست . ماشاا... : مو هم همي فكر ها رو ميكردم ... مرد ها همشان سر و پا يك كرباسن . كاظم : ( به محمود ) آي بي جنبه ان ، آي بي جنبه ان محمود : كيا ؟ كاظم : همين زن ها . خدا نكنه از سر بي عقلي ، يك قولي بهشان بدي . شصت و شش سال بعد يادشانِ . محمود : البته همهshy;ي زن ها اينجوري نيستند . كاظم : زن زنِ آقاي زِ زِ . محمود : محمود . مهديس : قرار گذاشته بود بعد عقد ببردم كيش ، نه ماه عسل ها . همين جوري . ماه عسل قراره بريم ژاپن . ماشاا... : خاك بر سرم . مگه هنوز عقد نكردين ؟ مهديس : آره ... ديروز عقد كرديم ماشاا... : پس حتمأ اينجا هم كيشِ ... نه ؟ مهديس : خب هنوز فرصت نكرديم . ماشاا... : برو دختر جان ... اگه مو رنگ طرقبه رو ديدم ، تو هم رنگ كيش رو مي بيني . هنوز مرد ها رو نشناختي . محمود : بهش قول دادم ببرمش كيش . كاظم : پس افسارت رو گ

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

روز مادر بود مدرسه در شور و نشاط بچّه ها می گفتند : روز مادر چه خریدی تو برای مادرت ؟ ـ روسری گلدار ـ یک عدد چارقد آبی رنگ دیگری گفت : شانه و آئینه ای من به آنان گفتم : بر مزارش شاخه ای از گل سرخ هفتمين روز درگذشت خورشيد وجودم و عكسي از خواهر كوچكم مي خواهم اعتراف كنم. من سيد جواد قريشي با 35 سال زندگي، متأهل و داراي دو فرزند هنوز بغض آلود ترين روز سال برايم روز مادر است. خجالت نمي كشم كه بگويم هنوز به توجه هر مادري به فرزندش شديد حسودي مي كنم و گاه بغض كرده و گاه با صداي بلند گريه مي كنم. آري، من سيد جواد قريشي با 35 سال سن حتي به محبت مادرانه ي همسرم به فرزندم حسادت مي كنم. اعتراف مي كنم، شايد تو... قدر گوهرت را بداني و در 24 ساعت فقط تماشايش كني. فقط تماشايش كني. فقط ...

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

بر اساس یک واقعیت تلخ اجتماعی دور ... دور ... عباسی 17 سال بیش نداشت و ساعت از هشت شب گذشته، وقتی دیدم یک موتوری مزاحمش است، سوارش کردم. سوار که شد نه سلامی و نه علیکی، رو به من گفت : می تونی این موتوری رو گم کنی؟ گمش کردم. با کمی سرعت و چند کوچه پس کوچه. خیالش که راحت شد، چشمانش را به من دوخت و گفت : امشب میshy;تونم، خانهshy;ی شما بیام؟ تنم لرزید. ـ مگه تو خونه نداری؟ ـ نه. فرار کرده بود. در پاسخ به این که چرا؟ کمی طفره رفت و بعد آهی کشید و گفت : ـ پدرم قصد تجاوز به من را داشت. نگاهش به ویترین پر زرق و برق مغازه ها ختم شد و چشمان گرد شدهshy;ی من بر صورت ظریفش. ـ مادرت؟ و مادرش چند سال قبل از دست کثافت کاری های پدر، خود را سوزانده بود. پرسیدم : ـ قیافه ات سن و سال بیشتری را میshy;طلبد، مثلاً بیست و سه سال. ابرویی در هم کشید و گفت : ـ گَرد میshy;shy;کشم. چشمم را بستم، سرم سوت کشید. به چشمانش نگاه کردم، بي رنگ و تهي. دوباره پرسید : ـ خانه خالی داری؟ و در پاسخ به سکوتم گفت : ـ یعنی برای رضای خدا هم راضی نیستی، بی خانمانی شبی کنارت باشد. باز هم بچه های فلان جا، چهار ماه و نیم پیششان

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

ساعت 45 : 8 بود كه آسمان غريد . يك نفر پشت در ايستاده بود ، منتظر . يك نفر پا در ركاب اتوبوس گذاشت . يك نفر خسته از كار برميshy;گشت . يك نفر آمادهshy;ي كار شد . يك نفر يك بغل ميوه ، شيريني به خانه ميshy;برد . يك نفر روياي خريد يك سير گوشت در سر داشت . رعد و برق پهناي آسمان را به نور سترد . يك نفر آمد ، يك نفر رفت . مردي سيگاری آتيش زد . زني ، درجهshy;ي مايكروويو را چرخاند . دختر بچه اي هشت ساله ، به شيشهshy;ي بالا كشيدهshy;ي بنزي زد ، شيشهshy;ي ماشين كه پائين آمد دود سيگار بود و ادكلن . دخترك گفت : ـ گل دارم ، تو رو خدا يه شاخه بخرين . ساعت 45 : 8 بود كه مرد در قمار باخت . ده ميليون ، مفت . ساعت 45 : 8 زنی تنش را فروخت ، مفت . ساعت 45 : 8 يكي خوابيد . از فرط خستگي ، يكي خوابيد در عين مستي . ساعت 45 : 8 زوجي ، خوشبختي را آغاز كردند . زني زائيد ، مردي مُرد . ساعت 45 : 8 آسمان غريد ، شايد هم نغريده بود كه زنداني گوش ولع به بلندگو سپرده بود ، شايد نام آزاديش طنين اندازد . بلندگو به صدا آمد ، نام ديگري بود كه به اعدام فرا خوانده شد . ساعت 45 : 8 بود كه زن به مردش خيانت كرد . باران گر

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا خدا را هم بنده نباشم. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا بدهكارانم از طلبكاران بيشتر شوند. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا وقتي پشت فرمان ماشين هستم، چشمم مدام به آمپر بنزين نباشد و مجبور نباشم براي تهيه ي پول بنزين مسافر سوار كنم. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا وقت آشتي با زنم با دسته گل و شيريني به خانه بروم، تولدش را جشن بگيرم و سالگرد ازدواجمان را در رستوراني (خارج از شهر چه بهتر) يادآور شوم. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا ديگر پشت چراغ قرمز در گرماي طاقت فرساي تابستان مجبور نباشم شيشه هاي ماشينم را بالا بدهم كه مثلاً از كولر استفاده مي كنم؛ تا جلوي ديگر ماشين ها آرزو كنم كه چراغ سبز شود مبادا از ريزش عرق از سر و كولم راننده هاي ديگر متوجه ي موضوع شوند. آن قدر پولدار شوم تا به قول (مهسا شيرازي) راني را كه مي خورم به فكر پوره ي چسبيده به ته قوطي نباشم كه نميدانم چرا هرگز جدا نمي شود. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا ميوه را نوبرانه براي خانه بخرم. آن قدر پولدار شوم كه قيمت هر چه را قبل از خريد از فروشنده نپرسم. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

ايليا... همان كودك بازيگوش و شيطان من كه با هم بازي هايش بر روي يك جرثقيل پارك شده در كنار خيابان بازي مي كرده و متأسفانه دوستش او را از بالاي جرثقيل به درون جوي هل مي دهد. صورت ايليا با كنار جدول برخورد و موجب مي شود كاسه ي چشم، بيني، گونه و ... مورد شكستگي قرار گيرد. ايليا در حال حاضر در بيمارستان امدادي مشهد بستري است. بدين طريق از همه ي شما عزيزان تقاضا دارم براي بهبودي اش دعا كنيد.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

شاید برای شما اتفاق بیفتد * وصیت نامهshy; ی عادی قانونی است بعد از فوت پدرم و اجرا گذاشتن وصیت نامهshy; ی دستنویس ایشان از سوی همسرش (نامادری) فهمیدم که در محضر دادگاه، محضری یا دستshy;نویس بودن آن مهم نیست و هرگونه دستshy;خطی مبنی بر وصیت، شکایت، بدهی و ... که البته امضاء چند شاهد آن را معتبرتر میshy;کند، قانونی و در مراجع قضایی قابل پیگرد میshy;باشد. این در حالی است که پدر من تصور میshy;کرد وصیت نامه اگر محضری نباشد، اعتباری ندارد و فقط برای دلخوش کردن همسرش دستخطی را به وی داده بود. پدرم همیشه برای محضری کردن آن بیماری را بهانه میshy;کرد و به ما نیز گوشزد میshy;کرد که دستshy;خطی که نزد اوست محضری نبوده و هیچ اعتباری ندارد. خیلی از دوستان و آشنایان پدرم نیز چنین باوری داشته و حتی پس از فوت ایشان و احضاریه دادگاه معتقد بودند که همسرش راه به جایی نمیshy;برد و وصیتshy;نامهshy; ی عادی فاقد اعتبار است. بر خود واجب دانستم تا از طریق نگارش این مطلب، اطلاع رسانی کنم تا دیگر سوء استفادهshy; های این چنین صورت نگیرد و مشکلی که گریبان ما را گرفت برای دیگران اتفاق نیفتد. هم چنین موارد بسیار

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

اگر تا دیروز جمله "شهیدان زندهاند" برایم یک شعار بود؛لکن اتفاقات اخیر باعث شد تا این شعار برایم به حقیقتی غیر انکار بدل شود. انتخاب نقش شهید بابایی از سوی همسرشان از میان این همه بازیگر عرصه سینما به شهاب حسینی تداعی چنین حقیقت است.جدای از بازی خوب و قابل قبول شهاب حسینی به یقین رسانهای شدن خبر فیلم اصغرفرهادی در جشنواره کن از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مدیون شهید بابایی است.اگر شهید بابایی نبود، امکان نداشت این افتخار بزرگ و غرورآفرین در شبکه سیما پخش شود.همانطور که خبر اسکار عباس کیارستمی را هیچکس نفهمید و ایشان میفرماید: وقتی به فرودگاه رسیدم و طبیعتاً منتظر دیدار مردم و خبرنگاران بودم، مامورین انتظامی گفتند بهتر است از درب دیگری خارج شوید چون عدهای به قصد کتک زدن شما بیرون فرودگاه منتظرند. و یا جایزه فیلم پیشین فرهادی که علاوه بر آنکه هیچ خبررسانی و تایید و تشویق صورت نگرفت، با هجوم سیاه نمایی ها از سوی منتقدان نان به نرخ روز مواجه شد.جالب آنکه در همین اطلاع رسانی رسانه ملی، اول نام شهاب حسینی به عنوان بهترین بازیگر برده شد و در ادامه نیز یادآور شدند که ایشان همان کسی اس

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

دوست مجازی منمی گویند با حضور در دنیای مجازی، افسرده میشوی، گوشه گیری و انزوا سراغت می آید. اما؛نه من می دانم که تو کی هستی نه توبرای تو نمیدانماما برای من اصلا مهم نیست. پیرمردی که خود را دخترکی جوان زده ای یا بانویی که خود را پسراصلا برایم مهم نیست. در گوشه ای خلوت، در انزوای کامل و دور از جامعه پوشالی واقعی به تو پناه می آورم. با لایک و کامنتت سر ذوق می آیم. صبحت را بخیر میگویم و تولدت را تبریکخسته و درمانده از آدمهای واقعی که بهترین شان خنجری بر قلب میزند، به تو پناه می آورم. در این دنیای مجازی دنیایی ساخته ام، آن طور که دوست دارم. آن طور که دوست دارم. هیچ چیز جبر نیست و نمیدانی چه لذتی دارد به اختیار انتخاب کردن.دیگر نمیگویم برادرم است دیگر؛ خوب است یا بد از خون و ریشه من است.برادرم را خودم انتخاب میکنم. غیر قابل تحمل هم که شد، خودخوری نمیکنم. دیلت و تمام.تمام. به همین راحتی. بدون هیچ خودآزاری یا خدای ناکرده خون ریزی دوست خوب مجازی مندر همین دنیا بماندر دنیای واقعی، هیچ خبری نیست دنیای واقعی فقط برای نفس کشیدن کافیست.

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

یا لطیف تقدیم به شیردل بانو سمیه که فکر اولیه مطلب با نگاهی به پیج اینستاگرام ایشان شکل گرفت دلم میخواست دختر میشدم.سالها آرزو داشتم دختر بودم.مگه من چیم از مایکل جکسون کمتره؟ خوشگل نیستم، که هستم... رقصمم هم خیلی بهتره... فقط اون پول داره، من ندارم بلاخره، به آرزوم رسیدم.دختر شدم. با همه امکانات. قد بلند... مو مشکی... ابرو کمون... جلوبندی و دیفرانسیل هم بیست ِ بیست. یک فول آپشن به تمام معنی. مطمئنم الان داری توی دلت میگی این یه داستان آبکی تخیلی ِ که آخرش از خواب بیدار میشه و همش سرکاری و کلیشه ای بوده؟ آره؟ .... نه. من نه دارم خواب می بینم و نه داستان یه افسانه است. واقعیت محضِ. من دختر شدم. زیر ابرو برداشتن و لاک و تتو که دیگه همگانی شده و دختر و پسر نداره. من کلاً تغییر جنسیت دادم. یک دختر سکسی گلِ گلاب البته در فضای مجازی. راستش وقتی دیدم جذابیت و خوشگلی و رقصِ بهتر از مایکل و ممد خردادیان، بدون شیتیل، مثل فیلسوفی می مونه که صد جلد کتاب نوشته و چون پول نداره چاپشون کنه، هیچکس آدمم حسابش نمیکنه، با خودم گفتم بهترین جا فضای مجازیِ.اصلاً فضای مجازی رو ساختن برای همین کارها. فضای مج

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

نزديك ظهر بود، حوالي چهارراه خواجه ربيع كنار ايستگاه اتوبوس منتظر بودم. نم نم باران ميباريد. مردي حدود چهل و پنج ساله از دوچرخهاش پياده و از من خواست تا مراقب چرخش باشم، پذيرفتم و بعد از تشكر به سمت سوپر ماركتي رفت. با زنگ قديمي دوچرخهاش تازه ريتم گرفته بودم كه آمد و در حالي كه يك كيسهي پلاستيكي حدوداً يك تا دو كيلو برنج كه در دست داشت، كيسه را به دسته آويزان و همراه با زدن جك دوچرخه دوباره از من تشكر كرد و آمادهي ركاب زدن شد كه ناگهان كيسه پاره شد و برنجها روي زمين خيس و پر از گِل ريخت. به سرعت دويدم تا شايد بتوانم جلوي ريختن بيشتر برنجها را بگيرم، مرد مات و مبهوت به كيسه و برنجها نگاه ميكرد. مرد كنارم نشست و تلاش ميكرد برنجهاي پاشيده شده به اطراف را جمع و در كيسه بريزد. خواستم بگويم كه اين برنجها ديگر به درد نميخورد كه حرفم با چشمان پر از اشكش خورده شد. اشكي كه مرد ميكوشيد در حضور من نريزد با آهي همراه و به بغضي تركيد. مرد چنان روي زمين ولو شد و شروع به گريستن كرد كه گويي عزيزي را از دست داده. به همت جواني ديگر از زمين بلندش كرديم، نگاهم كرد و با هق هق و بغض انگاري گفت:

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

اکثر اهالی مشهد میدانند که کوچهی نـــاظـــر یک طرفه است. نزدیک غروب بود که وارد این کوچه شدم. از دور نور ماشینی را دیدم که خلاف میآمد. به فاصلهای که میشد راننده را دید رسیدم و بر خلاف توقع و انتظار دیدم یکی از مدیران اداره ارشاد است. بهترین فرصت بود برای عقده گشایی. دستی ِ ماشین رو کشیدم پائین و نیم تنه از شیشه بیرون آمدم و گفتم: - به به جناب ... ! شما و تخلف؟؟؟ شما که هزار ماشاءالله آنقدر مبادی آداب و معقول هستید که کل زحمات هفت ماهه ِ من و گروهم رو صرفاً بخاطر یک دیالوگ که قصهگو میگفت: آره بچهها، الاغ ِ خر شد و ... رد کردید و فرمودید این نمایش بدآموزی دارد، شما دیگه چراااااااا؟ خر شدن الاغ که از ورود ممنوع رفتن بدتر نیست، هست؟ اونم کنار آقازاده که روی صندلی نشسته و شاهد ماجراست. بوق اعتراض ایشان تازه منو به خودم آورد و از خیال فارغ شدم و در یک حرکت متحیرالعقول چنان دنده عقب گرفتم و راه را برای ایشان باز کردم که خودِ ماشینم از تعجب ریپ زد و خاموش شد. بعد به سرعت از ماشین پیاده شدم و چنان تا کمر خم شدم که برای صدراعظم ها هم چنین احترامی نمیگذارند و تا رد شدن کامل ایشان در همان حا

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

برچسب: نویسنده: حمید رنجبر تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:08

صفحه بندی